تبليغاتX
سنجاقک

سنجاقک

باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر می گردم  تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت 6 PM  توسط سنجاقک  | 

دلم تنگ خیلی هم تنگ
واسه  همه اون کسایی که دوست دارم پیششون باشم و نیستم.
حتی واسه خودم .اینقدر از خودم دور شدم که دیگه دلم واسه خودمم تنگ شده.
 

کلافه ام .سردر گمم.
کاش می تونستم این وضعیت رو یه کمی سر و سامون بدم.
کاش زیر پاهام یه کمی احساس سفتی می کردم.
احساس پشه ای رو دارم که روی یه تار عنکبوت بین زمین و آسمون معلق مونده  معطل عنکبوت که بیاد و کارش رو یه سره کنه.
مدت هاست خبری از عنکبوتم نیست.
میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟...

 

تنبل شدم .
اینقدر تنبل که حتی حوصله به روز کردن اینجا رو هم ندارم.

اینجاست که شاعر حق داره می گه:حال ما خوب است اما تو باور نکن.

+ نوشته شده در  Fri 26 Sep 2008ساعت 1 AM  توسط سنجاقک  | 

غاطی پاطی ام

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 28 Jul 2008ساعت 0 AM  توسط سنجاقک  | 

بدجوری تو خودم گیر کردم.
+ نوشته شده در  Wed 23 Jul 2008ساعت 5 PM  توسط سنجاقک  | 

دعوا گرفتن یا دعوا کردن ؟!

مسئله این است.

+ نوشته شده در  Sun 6 Jul 2008ساعت 1 AM  توسط سنجاقک  | 

نمی دونم چم شده ولی مدتیه که دوست دارم دیگه حرفامو تو دل خودم نگه دارم

حتی یک خط در میون نه نه! بهتر بگم چند خط در میون اونها رو کنار گوش تو زمزمه می کنم

البته اگه هنوزم گوش تو خریدار این حرفای یواشکیه من باشه

حتی الان هم دارم به پاک کردن اون ۳خط بالا فکر می کنم

اصلا چرا نوشتمشون نمی دونم؟؟؟!!!

هیچ وقت سر قولهایی که به خودم دادم نموندم این یکی هم روش.

خیلی وقت حرفامو تو آرشیو دلم نگه داشتم روزی هم چند بار بهشون سر می زنم تازشم واسه خودم نظرم می ذارم هیچ کدو مشونم  تا حالا بی جواب نذاشتم.

امروزم تهنایی اومدم نت واسش یه ID درست کردم گفتم شاید یه وقتی لازم بشه

شاید لازم بشه یه وقتایی یه چیزایی واسش بفرستم.که دل دلم خوش باشه.

فقط الان دنبال یه قالب قشنگم

شاید ازت نظر خواستم .هر چی باشه سلیقت رو قبول دارم.

 

+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 8 PM  توسط سنجاقک  | 

۴سال دنبال این کتابم.

 

شب كه مي شود

دو پنجره روي صورتم

آرام آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين.

دو پنجره كوچك

همه موجوداتي هم كه

در آسمان

در دريا

روي زمين، زندگي ميكنند

خيلي آرام

كركره هايشان را مي كشند پايين

نا نگذارند حتي يك خواب

قاطي خواب هاي ديگر شود.

(از مجموعه «خواب پروانه ها» نشر سالي)

+ نوشته شده در  Tue 27 May 2008ساعت 12 PM  توسط سنجاقک  | 

حال همه ما خوب است،

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

 

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !

 

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وحله گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست !

 

راستي خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار ... هي بخند !

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است ، من سي ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نام هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟

 

نه عزيزم

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرف از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوبست

اما تو باور مكن !

 

+ نوشته شده در  Tue 20 May 2008ساعت 11 AM  توسط سنجاقک  | 

در تاريکي چشمان‌ات را جُستم
در تاريکي چشم‌هاي‌ات را يافتم
و شب‌ام پُرستاره شد.


 


تو را صدا کردم
در تاريک‌ترين ِ شب‌ها دل‌ام صداي‌ات کرد
و تو با طنين ِ صداي‌ام به سوي ِ من آمدي.
با دست‌هاي‌ات براي ِ دست‌هاي‌ام آواز خواندي
براي ِ چشم‌هاي‌ام با چشم‌هاي‌ات
براي ِ لب‌هاي‌ام با لب‌هاي‌ات
با تن‌ات براي ِ تن‌ام آواز خواندي.


من با چشم‌ها و لب‌هاي‌ات

 

 

اُنس گرفتم

با تن‌ات انس گرفتم،
چيزي در من فروکش کرد
چيزي در من شکفت
من دوباره در گهواره‌ي ِ کودکي‌ي ِ خويش به خواب رفتم

و لب‌خند ِ آن زماني‌ام را

 

 

بازيافتم.


 

در من شک لانه کرده بود.


دست‌هاي ِ تو چون چشمه‌ئي به سوي ِ من جاري شد
و من تازه شدم من يقين کردم
يقين را چون عروسکي در آغوش گرفتم
و در گهواره‌ي ِ سال‌هاي ِ نخستين به خواب رفتم;
در دامان‌ات که گهواره‌ي ِ روياهاي‌ام بود.


و لب‌خند ِ آن زماني، به لب‌هاي‌ام برگشت.


با تن‌ات براي ِ تن‌ام لالا گفتي.
چشم‌هاي ِ تو با من بود
و من چشم‌هاي‌ام را بستم
چرا که دست‌هاي ِ تو اطمينان‌بخش بود



بدي، تاريکي‌ست
شب‌ها جنايت‌کارند
اي دلاويز ِ من اي يقين! من با بدي قهرم
و تو را به‌سان ِ روزي بزرگ آواز مي‌خوانم.


صداي‌ات مي‌زنم گوش بده قلب‌ام صداي‌ات مي‌زند.
شب گِرداگِردَم حصار کشيده است
و من به تو نگاه مي‌کنم،
از پنجره‌هاي ِ دل‌ام به ستاره‌هاي‌ات نگاه مي‌کنم
چرا که هر ستاره آفتابي‌ست
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشم‌هاي ِ تو سرچشمه‌ي ِ درياهاست
انسان سرچشمه‌ي ِ درياهاست.

 

شاملو

+ نوشته شده در  Fri 16 May 2008ساعت 12 PM  توسط سنجاقک  | 

تنها تنهاترین دقایق تنهایی ام را از تنهایی در آورده اند.
+ نوشته شده در  Tue 6 May 2008ساعت 11 PM  توسط سنجاقک  | 

تیله تیله تیله تیله تیله 

امروز ۵تا تیله رنگ و وارنگ خریدم.

ای جونممممممممممممممممم

اینم یه نشونه دیگه از شیطنت های بچگی

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 0 AM  توسط سنجاقک  | 

نمی دونم چه مرضیه صدام که می گیره بیشتر از هر وقت دیگه دلم می خواد با یکی  حرف بزنم.
خوب چی کار کنم
دست خودم که نیست
حرفم میاد خوب
+ نوشته شده در  Sat 26 Apr 2008ساعت 7 PM  توسط سنجاقک  | 

ای درد تو ام درمان در بستر ناکامی

ای یاد تو ام مونس در گوشه تنهایی

 ای خاطره ات پونس نوک تیز ته کفشم

این سندل رسوایی این سندل رسوایی

+ نوشته شده در  Fri 11 Apr 2008ساعت 0 AM  توسط سنجاقک  |